Happy Nowruz
با بهترین آزوها برای یک سال پر از شادی – تندرستي و پيروزي
براي شما و مردم کشورمان
فریدون و هدي هژبری
زندگی یک نبردِ پایان ناپذیر است – تنها ضامنِ استقامت برای پیروزی، امید است
(بر آب و آتش)
————————————————————————————
زندگی نامه و خاطراتِ
دکتر فریدون هژبری
به یادِ
دکتر محمد مصدق
شخصیت مورد احترام زندگیم
اگر مایلید یک نسخه امضا شده از کتاب خاطرات مرا داشته باشید – نشانی خود را با ایمیل برایم بفرستید:
hojabri@aol.com
آمریکا دی ماه ۱۳۹۱ ( ۲۰۱۳ میلادی) بها: ۳۰ دلار – آمازون
- بر آب و آتش” حدیثی است از دانش پژوهی و دانش پروری و – در عینِ حال– گرایش به سیاست؛ سیاستی که در جستجوی راهی است در رسیدن به یک خط مشیِ ملی درکشورداری؛ کشوری که آزادی، مساوات و عدالت در آن جاری باشد. کتابِ بر آب و آتش، به واقع، گوشه هائی از تاریخ معاصر ایران را بر محورِ زندگی نامه و خاطراتِ شفافِ دکتر فریدون هژبری – استاد و معاونِ پیشین دانشگاه صنعتی شریف (آریا مهر سابق) – بیان می کند. بر این پایه، ضمنِ آشنائی با خانواده ای ایران مدار، شاهدِ تحول در نگرش ها بوده، با زندگیِ یک دانش آموز و دانشجویِ ملی گرا آشنا می شویم که بر پایۀ باورمندیِ خود، در بیرون از ایران به دانشگاه می رود و صاحبِ تخصص شده، به کشور باز می گردد تا کارشناسانه، به خدمت درآید و چندی بعد، معاونتِ مهم ترین و جدیدترین نهادِ آموزشی و پژوهشیِ ایران در زمینۀ علوم و مهندسی را احراز کند. او گر چه به دنبالِ تغییرِ رژیمِ حاکم بر کشور، به مهاجرت تن در می دهد، اما همچنان در غربت نیز از تلاش باز نمی ایستد.
در تمام این سالها، سرِ پر شور و دیدگاهِ وطن خواهانۀ نویسنده، همواره او را با طیفِ گسترده ای از دانشجویان، در ارتباطی نزدیک و دوستانه نگه میدارد. همین آشنائی و نردیکی، نویسنده را در جایگاهِ ویژه ای قرار میدهد تا از جزئیاتِ رویدادهایِ روز آگاهی یافته تا امروز آنها را برای ما و نسل های بعدی، باز گو کند.
بر آب و آتش زبانی بسیار شیرین و گیرا دارد و خواننده ضمن خواندن کتاب، نکته هایِ بسیار خوب و دقیقی از تاریخِ معاصرِ ایران را نیز فرا میگیرد. از آنر این کتاب میتواند نه تنها برای امروز بلکه برای ایران دوستانِ نسلهای آینده نیز منبع و مأخذِ گرانبهائی است
به طور خلاصه، می توان گفت «بر آب و آتش» که به تحلیلِ تاریخی نیز گرایش دارد، سوایِ روایتِ شخصی از مشاهدات و تجارب، «بخشی از روندِ ملی شدن نفت ایران» را همراه با «تاریخِ فشردهای از دانشگاه صنعتی شریف» و «سیرِ تحولِ سه دهه جنبشِ دانشجویی» نمایان میسازد تا، به گونه ای گذرا، به آسیب شناسیِ توسعة آموزش عالی در ایران نیز بپردازد
بخشی از کتاب
دیداری چالش گرانه در شهر کلن
چندین ماه پس از دیدارِ جمعی با دکتر مجتهدی، از سرپرستیِ دانشجویان ایرانی در آلمان نامهای دریافت داشتم مبنی بر تماس با آن دفتر. به دنبال آن، طی یک تماس تلفنی، دکتر شهابی سرپرست جدید امور دانشجویان در آلمان خبر داد که در زمینۀ استخدام در دانشگاه صنعتی آریامهر شخصی مایل است روز دوشنبۀ آینده در کلن با من ملاقات کند. دکتر شهابی از ذکر نام و مقامِ شخصِ مورد نظر، خودداری ورزید. من هنگامی که در تهران به آموزش زبان آلمانی مشغول بودم، دکتر شهابی را دیده بودم. او کلاس درسِ آلمانی داشت و برخی از دوستانم به کلاس او میرفتند. به هر روی، پس از مکالمۀ تلفنی با دکتر شهابی، به علت وجود شایعاتی دربارۀ ساواک مبنی بر ربودن و بردنِ چند تن از اعضای کنفدراسیون به ایران[1]، من نیز اندکی از نحوۀ تعیینِ قرارِ ملاقات مشکوک شدم.
روزِ موعود، همراه همسرم و مادر او به کلن رفتم و پس از رسیدن به محل، از مادرِ همسرم خواستم در اتومبیل بماند تا چنان که تا چند ساعت بعد، از ما خبری نشود، به یکی از دوستانم تلفن کند. من و هدی به طبقۀ دوم ساختمان مورد نظر رفتیم و زنگ آپارتمان را زدیم. یک جوان ایرانی درب ورودی را باز کرد. به او گفتم: «برای من وقت ملاقاتی در این جا تعیین شده است». او نامم را پرسید و خواست تا منتظر بمانم. او دقایقی بعد برگشت و ما را همراه خود به آپارتمان دیگری در طبقۀ بالاتر راهنمایی کرد. با ورود به آن آپارتمان به اتاقی راهنمایی شدیم و او درب ورودیِ آپارتمان را از پشت بست و رفت. پس از گذشت حدود یک ربع ساعت، درب آپارتمان باز شد و مردی شیک پوش ـ که نه تنها کت و شلوار و کراواتِ زیبایی به تن داشت، بلکه حتی جورابهایش نیز با نوار طلائی مُزیّن بود ـ وارد شد. همین که بر صندلی نشست خود را علوی کیا معرفی کرد و بیمقدمه گفت: «دوستانتان دربارۀ شما گزارشهای بدی دادهاند». من نام علویکیا را شنیده بودم، اما در آن لحظه نمیدانستم چه مقامی دارد. از این رو، پاسخ دادم: «شما میگوئید دوستان؛ دوستان که برای کسی گزارشِ بد نمیدهند». در واکنش اظهار داشت: «شما ایرانیها را خوب نمیشناسید. ما ایرانیها دوست داریم برای یکدیگر دردسر درست کنیم». به این ترتیب، گفتگوی ما به صورت زیر ادامه یافت:
«ـ بسیار خوب! این گزارشهای بدی که دادهاند چه بوده است؟
ـ گفتهاند شما در انجمنهای دانشجویی فعالیت دارید.
ـ صحیح است. ما در انجمنهای دانشجویی، مراسم نوروز را به طور مفصل جشن میگیریم، به دانشجویان تازه وارد کمک میکنیم و خودِ من برای آلمانیهای علاقمند، زبان فارسی تدریس میکنم.
ـ بله، اما شما کارهای دیگری هم انجام دادهاید.
ـ مثلاً؟
ـ در جلساتِ کنفدراسیون شرکت کردهاید.
ـ رئیس انجمن بودم و از انجمن هر شهری باید نمایندگانی به کنگره میرفتند. این مگر کار خلافی است؟
ـ ولی شما تظاهرات راه میانداختید و بر علیۀ دولت صحبت میکردید…».
من که در آن زمان، برنامۀ دیگری برای آینده داشتم و نگرانِ مخالفتِ ساواک با استخدامم نبودم، پاسخ دادم: «بله، صحیح است». علویکیا که ظاهراً فکر میکرد من این فعالیتها را انکار خواهم کرد، گفت: «پس به این کارِ خود اقرار میکنید؟» با پاسخِ صریحِ من به این پرسش، گفتگوی دو طرفۀ ما ادامه یافت:
«ـ بله! اما فکر میکنم اگر شما هم دانشجو بودید و میدیدید چتربازها، کتاب خانه و آزمایشگاه دانشگاه را خراب کردهاند، همین عمل را انجام میدادید.
ـ درست است و شاید این کار را میکردم. اما به طور خلاصه به شما میگویم که در ایران نمیتوانید این گونه کار کنید.
ـ خودم هم به همین نتیجه رسیدهام و امیدِ رفتن به ایران را از دست دادهام و در جریانِ رفتن به آمریکا هستم…».
علویکیا با شنیدن این سخن، لحنِ صحبت خود را تغییر داد و افزود: «این کار را نباید بکنید. کشور به جوانانِ تحصیل کردهای مانند شما نیاز دارد و باید به ایران برگردید». پاسخ دادم: «این همیشه برنامۀ زندگیم بوده است، اما شما نمیگذارید به کشورم باز گَردَم». علوی کیا گفتگو را دوستانه ادامه داد و وعده داد که گزارشی از این ملاقات تهیه میکند و به تهران میفرستد و امیدوار است از آن پس با استخدامم مخالفتی نشود. مدتی پس از این دیدار، دریافتم که تیمسار علوی کیا، به واقع، سفیر سیّارِ ساواک در اروپا بود[2] و ملاقاتِ مزبور از سوی دکتر هوشنگ منتصری[3] که در آن زمان معاون دکتر مجتهدی در دانشگاه صنعتی آریامهر بود، ترتیب داده شده بود تا به این وسیله بتوانند موافقتِ ساواک را برای استخدامِ من جلب نمایند.
در این جا لازم میدانم خاطر نشان سازم که با گذشت چند سال از آن دیدار، با شخصی در تهران آشنا و دوست شدم که همسری آلمانی داشت و با «شاهپور غلام رضا پهلوی» و مقامات امنیتی رابطۀ نزدیکی برقرار کرده بود. او که نسبت به من ابراز ارادات و صمیمیت میکرد، روزی به طور غیر مترقبه پرسید: «میدانی چه کسی در بارۀ تو به ساواک گزارش میداد؟» من که یک باره به یاد سخنان تیمسار علوی کیا افتـادم، پاسـخ دادم: «نـه». او با ذکر نـام شـخصـی، که در واقــع، از دوسـتـان و در زمــرۀ فعــالانِ دانشـجویـی در مونیـخ بـود، مرا شگفت زده کرد. فرد مزبور نیز مدتها پیش به ایران بازگشته و صاحب مقام شده بود. البته جالب است که به رغم اطلاع از آن موضوع، من هنوز پس از سالها، گاه به گاه او را در آلمان ملاقات میکنم، اما هیچ گاه این موضوع را با وی در میان نگذاشتهام. زیرا معتقدم کارهایم همواره علنی بوده و نیازی به گزارش محرمانۀ کسی نداشته است.
1. شایعهای که بعدها صحت آن هیچ گاه ثابت نشد.
1. حسن علوی کیا متولد زمستان 1290 خورشیدی (1912 میلادی) در همدان و دانش آموختۀ مدرسۀ سن لویی (Saint-Louis) و دانشکده افسری که دارای درجۀ لیسانس حقوق نیز بود، در سال 1335 خورشیدی (1956 میلادی) با درجۀ سرتیپی از ارتش به ساواک منتقل شد تا معاونت اداری مالی آن سازمان را برعهده گیرد. او چند سالی مسئول شعبۀ سازمان اطلاعات و امنیت در اروپا بود و بار دیگر مدتی معاونِ آن سازمان شد. سرلشگر علوی کیا در آستانۀ استقرار جمهوری اسلامی به فرانسه رفت و در همان کشور درگذشت.
2. دکتر هوشنگ منتصر کوهساری متولد 1302 خورشیدی (1923 میلادی) در لاهیجان و دانش آموختۀ دوره لیسانسِ ریاضی از دانشگاه تهران پس از اخذ دکترای اقتصاد ریاضی از دانشگاه پاریس و دکترای ریاضی از دانشگاه استراسبورگ به ایران بازگشت و از سال 1333 خورشیدی (1954 میلادی) به تدریس ریاضی پرداخت. او پس از معاونت اولیۀ دانشگاه صنعتی آریامهر، با پشت سر گذاشتن چند شغل دولتی مانند ریاست دانشگاه تبریز و استانداری کرمان، بازنشسته شد و به فرانسه رفت. دکتر منتصری افزون بر تالیفاتِ متعدد در زمینۀ ریاضیات، ضمن نگارش مقالات اجتماعی و فرهنگی، چندین کتاب را نیز ترجمه و منتشر کرده که در فصل آینده از آنها یاد خواهد شد.
***************************************************************************************-
***************************************************************************************-
———————————————————————————————————————————————–
Design and maintenance by Alireza Mehrzad

